عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

بهانه ی عشق

واکسن 2 ماهگی

عزیزکه مامان بالاخره وقت نوبت واکسن دوماهگی رسید خیلی میترسیدم 12آبان ماه میشد دو ماهت که سه شنبه بود برا اینکه بابا کمکمون کنه تصمیم گرفتم 5 شنبه بریم که جمعه خونه باشه که البته خیلی هم فایده نداشت از شب قبل مامان مهشید اومد خونمون صبح ساعت رو 9 کوک کردم ولی زنگ نزد وشما ما را ساعت 9:50با خنده های قشنگت بیدار کردی بمیرم که از همه روز ها خوش اخلاق تر بودی سریع اول قطره استامینوفنت را دادم بعد شیر خوردی چون عجله میکردم آماده بشیم باد گلو نزدی برا همین یکمی بالا آوردی خلاصه رفتیم به طرف مرکز بهداشت شما آروم تر از همیشه بودی همش تو دلم میگفتم خوب پاشم برم اصلا دلم نمی امد تا اینکه اسم قشنگت را صدا کرذند مامان مهشید بردت من حتی جرات ...
18 آبان 1394

پیشرفت های ماه دوم

پسرک قشنگم اول از همه دو ماهگیت مبارک نفسم ماشالا ماشالا مامانی میبینی پسرکم چه زود گذشت عزیز دلم؟پسر ظلای مامان توی این ماه پیشرفتای زیادی داشتی خدارو شکر مهمترین پیشرفتت این بود که از اول ماه دوم وقتی با هات حرف میزدیم میخندیدی قربون خوش اخلاقم برم هرکی با هات حرف میزنه براش میخندی از خنده هات یک عالمه عکس دارم و مهمتر اینکه شروع کردی به آقون آقون  گفتن این آخری ها وقتی باهات حرف میزنم مداوم آقون آقون میکنی نگاهات دقیق تر و کاملتر شده، به همه اشیاي خونه با دقت نگاه میکنی به تزیین های روی یخچال مامن مهشید توجه زیادی میکنی و برا شون میخندی مامان مهشید همه را داد بهمون که بیاریم بزاریم رو یخچال هر موقع گریه میکنی بابا میگه بیا بر...
18 آبان 1394

یک تجربه بد

عشق مامان دلم میخواد همه اتفاقات را برات بنویسم ولی بعدا نگی چه مامان بدی داشتم برات گفته بودم که چقدر بد دارو میخوری یک شب که قطره کولیک را بهت میدادم خیلیش ریخت و نخوردی بعدش باز هم بی تابی میکردی که بابا گفت بهتره یکم از یک دارو دیگه بود که اسمش یادم نمیاد بهش بدیم اصولا مامان مهشید بهت دارو میداد وقتی با هزار مکافات خوردی خواستم بهت شیر بدم که دیدم رنگت پریده و بی حال شده بودی یک دفعه جیغ کشیدم گفتم بچم بچم هر چی تکونت میدادیم چشمات باز بود ولی گریه نمیکردی و بی حال بودی به بابا گفتم بریم بیمارستان نمیدونی با چه عجله ای رفتیم وقتی رسیدم به کلینیک کودکان میدویدم داخل فقط میگفتم دکتر کجاست بدون اینکه در بزنم داخل مطب شدم گریه کنان به...
3 آبان 1394